و شبی دزدی در آمد و چادرش برداشت. خواست تا ببرد، راه  ندید. چادر باز جای نهاد، بعد از آن راه یافت. دگر بار چادر برداشت و راه باز ندید،همچنین تا هفت نوبت ادامه داد. تا از گوشه ی صومعه آواز آمد که: ای مرد خود را رنجه مدار که او چند سال است تا خود را به ما سپرده است. ابلیس زهره ندارد که گرد او گردد. دزد را کی زهره ی آن بُوَد که گِردِ چادر او گردد. تو خود را مرنجان ای طرار که اگر یک دوست خفته است، دوست دیگر بیدار است.
ذکر رابعۀ عدویّه

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 12 مرداد 1390    | توسط: محمد    |    | نظرات()